X
تبلیغات
پاتوق گورکن ها - عشق چیست؟ فرق عشق و دوستی چیست؟
معنای معنی

عشق مرد و زن به هم چیست؟

 

1-عشق عارضه ایست روان تنی  مرتبط با سن و پديده اي مرتبط با رفتارهاي هورموني و ژنتيك . انسان از نوجواني و بلوغ جنسي تا قبل از ميانسالي بسيار براي عاشقي  مستعد است   از 30 تا 40 سالگي يعني به عبارتي در سن بلوغ عقلي احتمال بروز رفتارهاي عاشقانه با افت مواجه مي گردد و از سن 40 تا سن پيري كمتر مي بينيم كه زني يا مردي با عشقي رومانتيك دسته و پنجه نرم كند .

2- وقتي سرما مي خوريم نشانه اصلي آن آبريزش بيني ،گرفتن گلو و بي حالي ست اما اين ها علت سرما خوردگي نيستند علت سرما خوردگي يک ويروس است در عشق نيز علت آن "حس جنسي"و "حس تملک "است اما" توهم" و "کوري عقل " پديدار عشق و صفات اصلي آنند. وقتي شما شخصي را مي بينيد که کسي را مي پرستد و درباره اش دچار توهم است و غير عقلانی او را مي ستايد و آرزوی وصل او را دارد و او را بی زمان و بی مکان برای خود می خواهد  با يک عاشق روبروييد.
با شخصي بسيار تحريك كننده و مجذوب كننده آشنا شده هرگز حاضر نيست او را از دست بدهد و می خواهد همیشه و همه جا مالک او باشد.جوشش بي زمان و مکان حس تملک و غريزه جنسي  که قبلا آن را تجربه نکرده بود  را عميقا در خود حس مي كند.حالش بد است اضطراب دارد بي قرار است خيالبافي مي کند کم خواب شده عصبي ست بي منطق شده و فقط مي خواهد به او فکر کند وبا صرف هر آنچه که به عنوان جان و مال و حیثیت در چنته دارد به او برسد فقط و فقط.  و به قول شوپنهاور تبدیل به اراده کور معطوف به معشوق می شود.
براي همين است که صفت مجنون را در وصف عاشق به کار مي برند.مجنون يعني جن زده و رفتار عاشق شبيه به يک جن زده است گويي مسخ شده و عقلش را از دست داده است.

3- عاشق  به شكل يك عقل گريز خود را نشان مي دهد. مي دانيم كه عقل  چيزي است ما را به حيوان شرف و برتري مي دهد.و  مرض اينجاست.معشوق پر از عيب و ايراد است و عاشق جز حسن چيزي در او نمي بيند(چو بر ديده مجنون نشيني .در رخ ليلي به جز خوبي نبيني) اين 1- كوري و 2- توهم ايده آل بودن بلايي سخت است و از مشخصات بارز عشق است..من كوهنورداني را ديدم كه قصد داشتند از جايي سخت بگذرند به آنها گفتم اين ديگر چه ورزشي است كه خطر مرگ بالايي بهمراه دارد يكي از آنها گفت اين عشق است ورزش نيست درست چند روز بعد خبر سقوط  يكي از آنها رسيد. درست مي گفت : كار عشق بود زيرا كار عقل سنجش شرايط به نفع جان است و كار عشق احتمالا رسيدن به مقصد به قيمت جان .(به تيغم گر زني منت پذيرم ماه من!)

4- عاشقان بر سر اينکه بيماري کداميک حقيقي تر است جدل مي کنند!يکي مي گويد عشق من حقيقي ست ديگري مي گويد نه عشق تو هوس است ،عشق من حقيقي ست!عاشقي را افتخار مي دانند به عبارتي عشق تنها بيماري دنياست که عاشق به آن افتخار مي کند زيرا توهم اينکه عاشق کسي شده اند که به معناي تمام ارزش هاي انساني و جنسي است به راستي زيبا و شادي بخش است
و درست زماني که به هر دليلي نتوانستند به معشوق خود برسند يا زماني که به معشوق خود رسيدند و دست يافتند دست به انکار معشوق و حتي دست به انکار زمين و آسمان مي زنند.{اين ذات انسان است وقتي نتواند بسازد خراب مي کند}.اين حرف يعني اينکه عشاق به اقتضاي حال و هوايشان چيزهايي مي گويند مثل يک آدم مست يا خمار اما در گفته هايشان حقيقتي که درباره اش فکر کرده باشند وجود ندارند.لحظاتي که عاشقان براي روانشناس از عشق خود مي گويند از ملال آور ترين لحظه هاست زيرا الگوي نظرات همه آن ها يکي ست : او تجلي زندگي  است و من بدون او تجلي مرگ .

5-پدیدار بارز عشق توهم است.براي فهم "توهم" بهتر است از "وهم "گفت. وهم واژه اي عربي ست معادل آن به فارسي واژه "فريب "است و معادلش در انگليسي " fiction " .وهم  نوعي تخيل يا دست کم نوعي تصور است و به صورتي ذهني يي اطلاق مي شود که معادلش در عالم واقع موجود نيست و متخيله آن را نزد خود جعل کرده است و از پنداره هاي اوست. پندار ( illusion ) يعني خطا در ادراک يا در حکم و استدلال مشروط بر اينکه گمان رود اين خطا امري طبيعي ست و گرفتار شدن انسان در آن ناشي از اين است که فريب ظواهر را مي خورد (تعاريف فلسفي) براي همين وهم از مختصات عشق است . وقتي به مجنون مي گويند ليلي اصلا آنچه مي پنداري  نيست و عيب هايي در ظاهر و باطن  دارد مي گويد : "چو بر ديده ي مجنون نشيني در رخ ليلي به جز خوبي نبيني "اين پندار و وهم عاشق است چيزي را مي بيند که هيچکس نمي بيند. ذهن مجنون او را درباره ليلي فريب مي دهد و در يک کلام ليلي را جعل مي کند.
ليلي نزد مردم دختري معمولي بوده اما نزد مجنون ، منجي و ذات خير. چيزي در ذهن مجنون هست که از ليلاي واقعي ليلايي غير واقعي مي سازد .آن چيز توهم است ، فريب ذهن.
البته وهم معاني ديگري نيز دارد.در تعريفات جرجاني هست که وهميات قضاياي کاذبه ايست  که وهم به وجود آنها در امور غير محسوس حکم مي کند مانند اينکه معشوقه ي من بهترين دختر دنياست و قياس مرکب از اين قضايا را سفسطه گويند.عاشق درباره معشوق ناخوداگاه سفسطه مي کند زيرا او سخنانش را با  مقدماتي مسلم درباره معشوق شروع مي کند که در ذهنش بافته که عقل از قبول آن ابا دارد .
 

6-توهم ادراک تصوراتي ست که ادراک کننده  گمان مي کند وجود عيني دارند در صورتيکه واقعا وجود ندارند مانند تصورات يک ماليخوليايي درباره زندگي  يا يک عاشق درباره معشوق خود.توهم ادراک کاذب است و فرقش با وهم در تعريفات فلسفي اين است که "وهم "عبارت از خطا در ادراک طبيعت شي است درحالي که توهم ،خطا در ادراک وجود شي است .
كسي گفت  به مدت 5 سال عاشق دختري بود بعد5  سالي او را نديد و سپس در حاليکه  عشق  فروکش کرده بود  او را ديده بود. چيزي را گفت که خيلي ها گفتند : وقتي او را ديدم فقط با حيرت به خودم رجوع کردم که ايا اين همان چيزي بود که گمان مي کردم براي هم خلق شديم و يک روح در دو بدن هستيم و به قيمت مرگ هم که شده بايد به او برسم؟! يک شوک اساسي خوردم زندگيم را 5 سال براي کسي تباه کردم که الان مي بينم نه تنها فرشته نيست بلکه داراي مشکلاتي اساسي در ظاهر و باطن است.
چيزي که از او سوال مي کرد "تعقل" او بود که در دوره ي عاشقي نداشت و چيزي که در آن سالها مقام اهورايي به آن دختر داده بود "توهم" بود که الان ديگر ندارد.

7- "عشق تو هوس است اما عشق من واقعی ست! "
هوي و هوس واژه هايي هستند  که در محاوره  غلط به کار مي روند. مثلا مي گويند آن عشق نبود يک هوس بود! در صورتي که هوس کلمه ايست عربي معادل واژه ي" شيدايي" به فارسي  يا mania)) به انگليسي .در تعاريف هوس نوعي جنون است .هوس به حالات از هم گسيختگي عقلاني همراه با تاثر شديد مانند حالت سودا که به انحراف مي کشاند تعريف شده است.هوي همان آرزو و هوس است مثلا مي گويند فلاني دچار هوي و هوس شده يعني آرزويي و يا عشقي در سر دارد که معادلش در انگليسي در برابر هوي واژه ( passion ) است .هوي درلغت به معني عشق و شهوت است مثلا مي گويند فلاني تابع هواي خويش است  هوي اصطلاحا به معناي ميل شديد به چيزي ست که مورد علاقه و مطلوب است چه پسنديده چه ناپسند اين عاطفه با انفعال و تصورات مختلفي همراه است و فرق آن با مطلق ميل يا ميل ساده در مدت و شدت و غيرت و قدرت است بنابراين عشق ،هوي است زيرا ميل شديدي است که بر نفس چيره مي شود و آن را از توجه به غير معشوق باز مي دارد و متصف به غيرت است و بر عقل مسلط است (تعاريف فلسفي ). عوام مي پندارند هوس يک خواهش نفساني موقت است مثل هوس خوردن بستني  . اينجا بهتر است از واژه  "ميل" يا"رغبت " استفاده شود."ميل دارم ازدواج کنم "يعني کشش ازدواج کردن در من ايجاد شده اما "هوس کرده ام ازدواج  کنم"يعني به سرم زده است يا حماقت به سرم زده.


8-فرق گذاردن منطقي بين هوس و عشق آسان نيست . اما منطقا عشق همان هوي ( passion )است .يا هوس لازمه ي عشق است اما به  گونه اي ديگر نيز مي توان چنين مراحلي را براي وجود عشق قائل شد : اولين مرحله توافق ، دوم انس ،سوم هوي ،چهارم دل دادن ،پنجم بندگي ،مرحله ششم حيراني و سرانجام عشق است

 

9-اما عوام معمولا فکر مي کنند عقل درست تقسيم شده و بايد دنبال عشق و پول رفت !در حاليکه تعقل مستلزم 1-مطالعه پيگير و روشمند2-تجربه ذهني و عيني 3- مراقبه است. براي همين ما رنج مي کشيم .يعني نمي دانيم عقل في النفسه يک قابليت است نه يک قدرت .يعني بايد عقل را با مطالعه و مراقبه و تجربه قوي کرد و انسان به خودي خود چيزي شبيه گاسپار هاوزر فيلم ورنر هرتزوک است! هرکس از خود بپرسد چند نفر از اطرافيانش را به تعقل و خردمندي قبول دارد؟جواب بسيار تکان دهنده و نااميد کننده است گويي خردمند موجودي خيالي است.

10-چرا عشاق بیشتر به وصال نمی رسند و ناکام می مانند؟

همخوابگي نزد عاشق  مقدمه وصال است موخره ي آن ازدواج است . بدین ترتیب سه گروه را بين عشاق مي توان تشخيص داد.
 1)بسياري از عشاق هستند که از تملک جنسي و همخوابگي  ناکام مي مانند .
 2)بسياري هستند که موفق به رابطه جنسي مي شوند اما به دلايلي مختلف در ازدواج کردن ناکام مي مانند.
3)گروه سومي هم هستند که ازدواج هم مي کنند اما به دلايل و عللي که ذکر شد توانايي و قابليت ادامه زندگي را ندارند .
دلیل اينکه مي گويند عشق جاودانه است شاید همين باشد!هيچ انساني نيست که بتواند تا آخر عمر عاشق کسي باشد که هميشه در خانه  جلوي رويش باشد.و گویا فرمول ابدي عشق اين است :وقتي عاشق و معشوق به هم مي رسند از هم  دور مي شوند و وقتي از هم دور شدند به هم نزديک مي شوند .اين فرمول تا فرسودگي کامل عشق به علل مختلف ادامه خواهد داشت.
 معمولا عشق و عاشقي در سنيني رخ مي دهد که فرد قدرت تشخيص نيازهاي خود و درک قابليت هاي ديگران را ندارد.به محض اينکه ظواهر طرف مقابل شيدايشان کرد درباره شخصيت و اخلاق و کردار  طرف مقابل دست به اغراق و بزرگنمايي مي زنند و خود را درگير تار عنکبوتي مي کنند که خودشان از معشوق بافته اند.کم سن و همسن هستند و اختلاف سني معقولي ندارند و اين به وخامت اوضاع مي افزايد. درک درستي از شخصیت افراد و رویکرد همه جانبه ای براي انتخاب فرد ايده آل ندارند .معمولا مردان عاشق  وقتي به وصال مي رسند بعد از چندي اساتيد مسلم خيانت مي شوند چرا؟ شايد مي فهمند چه کلاهي سرشان رفته است!
عشق عدم تعادل است و دوستي نشان تعادل يعني اگر شما انسان متعادلي نباشيد سخت کسي شما را به دوستي مي پذيرد اما وقتي عاشق مي شويد يعني اينکه تعادل عقلي و ذهني خود را از دست داده ايد براي همين است اکثرا به عشق خود نمي رسيد. هيچ کس قادر به زندگي با کسي نيست که درباره او مسخ شده و عقل خود را باخته است. همچنين عاشق با ندانم کاري ها و اعمال احمقانه خود هميشه باعث خرابي کارها مي شود.(مسلم است که عاشق آدم معقولي نيست)
آرزوي عاشق و معشوق وصال است يعني رابطه کامل جنسي در بي زمان اما در خيال زندگي مشترک هستند يعني مي گويند آرزوي ما زندگي با هم است نه سکس و رابطه جنسي دائم.اما وقتي به يکديگر دست پيدا مي کنند يعني به بستر مي روند و کمپلکس ها و عقده هاي جنسي گشوده مي شود توهم و خيالبافي رنگ مي بازد و هوش و حواسشان سر جايش مي آيد (چو عاشق از معشوقه کام گيرد –چراغ آرزوهايش بميرد) با حيرت به گذشته خود مي نگرند که چه غلطي کرده اند (اين بيشتر درباره پسران صادق است دختران در هر صورت عاشق زندگي مشترکند) اما چون خاطرات شديدا عاطفي  و احساسي و قول و قرارهاي عاشقانه زيادي با هم داشته اند نمي توانند از هم جدا شوند پس با هم ازدواج مي کنند و چند وقت بعد اگر بر اثر نزاع هاي متعدد تلف نشوند در دادگاه خانواده قبل از جدايي اقدام به ايراد بحث هاي عقلاني در مدح طلاق مي کنند !اين يعني اينکه گرچه به هم مي رسند اما به هم رسيدن دال بر با هم ماندن نيست.


11- اما به راستی فرق بین دوست داشتن و عشق چیست؟
عشق ،آزادي را از بين مي برد زيرا اساس آن بر تملک و تسخير است اما دوست داشتن بر اساس به رسميت شناختن آزادي طرفين است. نيچه مي گويد :"عشق ،شوق مفرط به تملک ديگري است.عاشق مي خواهد مالک بي قيد و شرط معشوق باشد با سيطره بي چون و چرا بر جان و تنش". يا به قول ژان پل سارتر" در عشق هر فردي  ديگري را از "خود بودن"باز مي دارد و حالت فاعلي او را به حالت مفعولي مي کشاند و بدين سبب عشق ، بيزاري تغيير شکل يافته ايست که به برده ساختن ديگري مي انجامد". دوست داشتن بر پايه عقلانيت يا ارزيابي و سنجش است و عشق بر پايه غريزه کور جنسي به قول ابن سينا عشق يک مرض روان تني ست  که منشا آن غريزه است .در دوست داشتن عقل حاکم است در عشق ، غريزه .ساموئل جانسون می گوید:"عشق خرد نادان و نابخردي داناست " .عشق با فاصله زنده است و وصال ، مرگ عشق است واما دوستي چه در فراق و چه در وصال زنده است "وعشق صداي فاصله هاست" .عاشق و معشوق بعد از وصال و برخواستن از بستر ديگر عاشق و معشوق هم نيستند. ذهن عاشق سراسر در طلب وصل است هدف عشق در نهايت تسخير جنسي دائم است اما هدف دوستي، لذت و فايده .به قول زکرياي رازي :"عشق يک عارضه رواني حاد است و عشاق بر اثر وابستگي جنسي از حيوانات هم پست تر مي شوند" .عشق کور است  دوستي بينا شکسپير   مي گويد :"عشق کور است و عاشق حماقت خود را نمي بيند در آنچه خوانده ام وآنچه از افسانه و تاريخ شنيده ام راه عشق حقيقي هموار نيست" .دوستي تعادل است و عشق عدم تعادل .عاشق سراسر شور  است بي بهره از بصيرت . دوستي بهره اي از شو ر و بصيرت توام دارد  .عشق شورش است شورشي که روان را ويران مي کند شوپنهاور مي گويد:" ريشه عشق در غريزه طبيعي جنسي است.عشق با نيروي غريزي خود عقل را وارونه کرده براي رسيدن به نر يا ماده ايده ال موجب آشوب در جان و روان  مي شود براي رسيدن به معشوق سلامتي ثروت و مقام را تباه مي کند .هر عمل عاشقانه عاقبتي مضحک يا غم انگيز دارد". براي همين عشق شٌر است زيرا مرض ست.عشق با سن نسبت معکوس  دارد هر چه سن بالا تر مي رود ميزان ابتلا به عشق فرو مي کاهد زيرا عشق عارضه اي  جنسي  است  شوپنهاور به حق می گوید که شما بيست سال به سن معشوقه خود بيفزايد آنگاه تاثير آن را بر روان خود دريابيد!. اما دوستي زمان و سن و سال نمي شناسد .شما مي توانيد با پانزده سال سن بهترين دوست مردي نود ساله باشيد اما نمي توانيد معشوقه ي او باشيد .مي توانيد با پنجاه سال سن بهترين دوست يک دختر ده ساله باشيد اما نمي توانيد معشوقه ي او باشيد از طرفي به دليل اينکه عشق امري جنسي است به طور معمول مربوط به جنس هاي مخالف است .اما دوستي فاقد ملاک جنسيت است. عشق  اضطراب و انتظار است و دوستي راحتي و عافيت به قول  مارسل پروست "در عشق جان را آرامشي نيست چرا که هر چه به چنگ آوري در آرزوي بيشتري " .عاشق مبهم و گنگ است و دوست ، واضح و متمايز. عشق وجدان و اخلاق و آبرو نمي شناسد در حاليکه لازمه ي دوستي اين هر سه است.عشق ديوانه است سر به باد مي دهد دوستي عاقل است و در فکر سرافرازي . آخر عشق سرافکندگي و سرزنش ست آخر دوستي بي نيازي و مصلحت .عشق پرستش و سر سپردگي ست دوستي احترام و چمداشت. عشق مانند فتح قله است عاشق در طلب معشوق به قله عشق مي رسد قله ي عشق وصال است يعني بستر و رابطه کامل جنسي و وقتي قله فتح شد کوهنورد در قله نخواهد ماند و اين وفات عشق است.عشق جبر است و افتادني دوست داشتن اختيار است و آموختني.عشق ناکام ،يا به جنايت ختم مي شود يا به انزوا ،دوستي ناکام ،فراموش مي شود.عشق دکان خامان  است دوستي خانه پختگان.عشق في النفسه شر است چون جنون است اما دوستي في النفسه شر نيست مي تواند هم خوب و يا بد باشد . عشق بر اساس توهم پيش  مي رود دوستي طبق واقعيت . عاشق هر چه طماع تر باشد فداکار تراست زيرا براي ايجاد کشش در معشوق کوشش فراوان لازم است.براي همين عشق معناي بردگي ست و عاشق نه اسير معشوق که اسير حرص لايزال خويش است.

12-جوان امروز دو تجربه کاملا متفاوت از عشق دارد از طرفي وقتي سراغ سینما و ادبيات و ترانه  ها  ميرود مي بيند  هيچ چيز از عشق زیبا تر و سازنده تر نيست و انسان براي زندگي مثل اکسيژن به عشق نياز دارد  و از طرفي وقتي عملا عاشق کسي مي شود معمولا پس از آسيب هاي روحي و روانی و مالي  درميابدکه اتفاقاچيزي مخرب تر از عشق وجود ندارد و به نظر می رسد عشق بیشتر براي مرگ لازم است تا زندگي .

 پاورقي :

1-عشق ،عقد شهوت و مالکيت است و خصوصيت آن طي کردن دائم يک دايره ي بسته يعني عبث بودن کليت فعل عشق در يک نمودار معنوي است که ثمري جزرنج و ملال ندارد.  عشق قبل از همبستري چيرگي  کامل غريزه جنسي برعقل است و بعد از همبستري چيرگي کامل حيرت و ناباوري بر کساني که به جان دريافته اند ديگر عاشق و معشوق هم نيستند.


2- عاشق به کسي گويند که غريزه اش بر عقلش چيره است.به همين علت به ندرت در تاریخ طریقت ، شریعت و تفکر ،نشانی از عشاق مي يابيد.ما حصل سنت شعري 1200 ساله ما در باره عشق چيست!:عاشق و معشوق اگر به هم نرسند بدبخت مي شوند زيرا که در حسرت هم اندوه خواري مي کنند و به خاطر بيماري روحي و ضعف عقل و شدت توهم  جانشان تباه مي شود .و اگر به هم برسند بدبخت مي شوند زيرا که عشق زايل شده چشم عقل باز شده توهم از ميان رفته هر دو حقيقت یکدیگررا بي هيچ اغراق و کتمان ديده بتشان نزد هم شکسته رویاهایشان فرو می ریزد .


3-حقیقت این است که عشق دشمن آزادي فرد است که عزيز ترين چيز آدمي ست .عاشق تمام وجود معشوق را مطلقا براي خود مي خواهدو اين شروع يک جنگ است.مکانيسم در آغوش گرفتن نشان درستي براي اين سخن است دو نفر دست در يکديگر انداخته هر چه عاشق تر باشند بيشتر به هم فشار مي آورند.(که من آن روز که در بند توام آزادم)
وقتي به بستر نرفته اند پر از عللي براي به هم رسيدن و وقتي از بستر بر مي خيزند پر از بهانه هاي به هم نرسيدن.حالا  حدس بزنيد عشق چيست!.کاش عشاق قبل از عقد سري به عقل مي زدند که چند آسمان و زمين با هم فاصله دارند.


4- نپذیرفتن عشق به عنوان یک بیماری نزد بسیاری از شاعران نشان از بیماری آنها نیست نشان از به خطر افتادن منافع آنهاست .هیچ فکر کردید اگر قرار باشد خواننده پاپ و شاعر و ترانه سرا  از عشق نگوید و نخواند پس چه آشی باید بپزند و چه عجوزه ای را باید بزک کند؟!به راستی که تا فقرعقل  هست عشق دکان پر برکتی ست.


5-بعضی که درصد خودآزاری بالا و حافظه ی ضعیف تری  نسبت به بقیه دارند از عاشق شدن خود در زندگی خرسند هستند زیرا معتقدند اگر عاشق نمی شدند و رنج عشق روحشان را صیقل نمی داد نمی توانستند شاعری خوب یا نویسنده و آهنگسازی مطرح بشوند این بر می گردد به این قول مشهور سندباد که " عشق آن شیوه از خودکشی است که با هویتی دیگر مجال بازگشت به زندگی را می دهد"

6- عشق یک دلیل و یک علت دارد .علت آن همانطور که گفته شد به  شرايط  هورموني و ژنتيك و محيطي بستگي دارد .اما  دلیل آن این است که شخص از اینکه می بیند کسی پیدا شده که او را از  بی چگونگی ، تنهایی عمیق ، ملال ، سرخوردگی جنسی و عطش داشتن چیزهای زیبا  نجات می دهد و حرص تملک او را ارضا می کند بی نهایت شاد و خرسند می شود و هرگز به خود نمی گوید این نابسامانی ها ریشه هایی دارد که باید از درون و توسط خود شخص توسط راه وروش مخصوص به خود برطرف شود( معنای خودسازی) و برای همین عاشق تصور می کند با داشتن یک زن که معشوقه ی اوست از بند غصه ها و رنج ها خلاص می شود زیرا که بدین ترتیب عاشق ناخوداگاه تصور می کند که معشوقه اش او را از دست خویش نجات خواهد داد .همان خویشتنی که مجموعه ی رنج ها و حرص ها و بیماریها و نابخردی ها و غصه ها و ناتوانی هاست و صاحب این همه محنت قادر به رهایی از آنها نیست پس آن را در وجود معشوق که همان منجی اوست می بیند ( دلیل زیبایی عشق نزد عوام در قصه ها و ترانه ها) و از طرفی معشوق ،مثل هر انسانی خود موجودی رنجور و جاهل و ناتوان است که پی نجات دهنده ای برای خود می گردد.فریب اینجاست  دو کور همدیگر را نه به شکل همراه و نه حتی به شکل راه بلکه  به شکل مقصد می بینند و مرگ از اینجا آغاز می شود.


7-عالی ترین ارتباط بین دو انسان همان است که بودا می گوید : " دوست داشتن بی چشمداشت ".این روش خردمندان و سلوک عاقلان  است.

عشق هرچه که هست، کسي که1-غفلت نمي کند2-فريب نمي خورد.يعني عميقا مي داند غفلت و فريب چيست به عشق تن نمي دهد و مانند فرهیختگان در برابر این مرض مقاوم می شود..تاج آتش بر سر خود نمي نهد و کارماي خود را سنگين نمي کند زيرا مي داند "علت مرگ هر کس عشق اوست."

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 21:44  توسط سندباد نجفی