موسيقي برايم یکی از برترين لذت های زندگي یست زيرا فرايندي اساسي بين رنج و تحليل رنج را در درون ایجاد مي كند اما فكر كردن به اينكه بعد از سي سال موزيك بازي چه شخصيت هايي در موسيقي بيشترين ستايش را در من بر مي انگيزند باعث نوشتن اين تحسين برانگيزترين هاي موزيك غرب براي من شد البته مي دانم كه حدود بيست كاراكتر ديگر جا افتاده اند اما نوشتن همين تعداد براي به ياد آوردن و مقايسه نوازندگان و گروه ها آنقدر برايم جالب بود(مثل ليست كردن تحسين برنگيز ترين آدم هاي كه در زندگي ديده ام!) كه دست به رديف كردن این فهرست بزنم . اين ليست بدون تقدم و تاخر است و به ترتيب اهميت و ارزش نيست از آن گذشته خيلي گروه ها و شخصيت هايي كه روزي برايم ستايش برانگيز بودند الان در قواره سليقه من نيستند نقطه مشترک همه این اسامی لذت بخش بودن در تمام زمان ها بوده .جلوي اسم هر شخصيت و يا گروهي در داخل پرانتز سبك موسيقي آن را هم ذكر كرده ام.
Wolfgang Amadeus Mozart (classic
zen Music(folk
Philip Glass(classic - minimalism
Judas priest(heavy metal
Julian bream (classic guitar
buddy Guy (Chicago Blues - Blues
Gary Moore (Blues rock - Blues - Hard rock- Heavy metal- rock
Depeche Mode (New Wave - Post punk -Synthpop
Duke Ellington (Orchestral jazz - Swing - Dixieland - Big band
Screamin' Jay Hawkins (Blues - Shock rock
Frederic Chopin (classic
Louis Armstrong (Jazz - Dixieland - Swing
Laurie Anderson (Experimental music - Art rock
Louis Jordan (Jump blues - Jazz - Blues - R&B
Wayne Shorter (Modal jazz - Crossover jazz -Post bop -Hard bop -Jazz fusion
wes Montgomery (Soul jazz -Contemporary jazz -Crossover jazz
Chris Rea (blues - rock
charlie Parker(Bebop - jazz
Charles Mingus(Bebop -Avant garde jazz -Post bop
Cannonball Adderley(Jazz- Soul jazz
Clifford Brown (JAZZ - Bebop - Hard bop
Herbie Hancock (Jazz fusion- jazz funk- modal jazz- hard bop- post bop
Niccolo Paganini(classic
patti Smith (punk rock - protopunk
Pat Metheny (Jazz fusion - Post bop
Pat Benatar (Rock - Hard rock
Pantera (Groove metal
Peter Green (Blues Rock
Pepe Romero (classic - Flamenco
perry como (Easy Listening
Paco De Lucia (Modern Flamenco
Miles Davis (Bebop - cool jazz- modal jazz- hard bop - jazz funk- jazz fusion- acid jazz
Muddy Waters (Chicago blues- Delta blues- Electric blues
Testamet (Thrash metal
T-Bone Walker (Blues- Texas blues
Nina Simone (Jazz- Blues- soul- R&B- folk- gospel
Napalm Death (Grindcore -Deathgrind
Etta James (Blues -Soul-R&B-Jazz
Elvis Priesly (Rock N Roll
George Benson (Jazz - R&B
Francisco Tarrega (classic
Fleetwood Mac (Rock- Blues rock
Richard Wagner(classic
Roy Buchanan (Blues
Joan Baez (Folk- Roots Rock- Rock- Country
Johann Sebastian Bach (classic
James Brown (soul - funk
John Coltrane (Avant garde jazz- bebop- post bop- hard bop- free jazz- modal jazz
Jimmy Smith (Soul jazz-Hard bop - Mainstream jazz-Jazz funk-Jazz fusion
janis Joplin (Blues Rock
Joe Pass (Jazz - bebop
John Mayall (Blues rock- British blues- Electric blues
John McLaughlin (Jazz fusion - World fusion
Django Reinhardt(Gypsy jazz- Jazz
Dizzy Gillespie (Bebop - Afro Cuban jazz
Dead Can Dance (New Age - Ethereal Wave -Worldbeat
David Bowie (Art ROCK
Dio (Heavy Metal
Agustin Barrios (classic guitar
Albert King (Soul blues- Electric blues- Rhythm and blues
Alanis Morissette (post grunge
Allan Holdsworth (Jazz fusion
Sade Adu (Soul- jazz- R&B- soft rock
Shirley Bassey (Vocal- Big Band
Sonny Rollins (JAZZ
Sabicas (flamenco
Sinead O'Connor (Rock
Snap (Electronic
Tina Turner (Rock
Tom Jones (pop
Tears for Fears (New Wave
Iron Maiden (Heavy Metal
Narciso Yepes(classic
Nirvana (grunge
Boney M (Disco
Vaya Con Dios(POP
Whitney Houston (pop
Judas Priest -Ram It Down
Judas priest - pain Killer
pantera - volgar Display Of Power
Testament - Ritual
Dio - Lock Up The Wolves
Napalm Death - Utopia Banished
Manowar - Triomph Of Still
Over kill - Horror scope
Iron Maiden - No Prayer For The Dying
Deicide - Once Upon A Cross
Annihilator - Never Never Land
Panreta -Cowboy From Hell
Iron maiden -Fear Of The Dark
Fight - War Of Words
Rain bow - On Stage
Black sabbath -TYR
Slayer- Decade Of Agresion
sepultura - chaos AD
Megadeth - Rust in peace
judas priest - Rocka Rolla
wasp - crimson idol
Pantera - Far Beyond Dariven
Twisted Sister - Stay Hungry
Kreator - Outcast
Savatage - Edge of Thorns
Testament- low
Obituary - Slowly We Rot
Napalm Death-Fear Emptiness Despair
Testament - First Strike Still Deadly
Van Halen -For Unlawful Carnal Knowledge
Alice Cooper - Hey Stoopid
Napalm Death - Diatribes
Slayer - Seasons in the Abyss
Scorpions - crazy world
دوزخ شهریست كه همه می خواهند به عشق خود برسند اما كسی نمی خواهد كمی هم به عقل خود برسد .چه خوش گفت هاکسلی که شاید این دنیا جهنم دنیایی دیگر باشد.
یکی از دوستان برای تحقیق دانشگاهیش درباره محل دفن سر حسین بن علی پرسید که البته سوال سختی است زیرا به نظر من به دلایلی به یک راز می ماند تا یک مسئله؟
اما درباره دفن سر امام حسین اخبار مختلفی وجود دارد که مهمترین آنها را که می دانم نقل می کنم:
برخی علمای شیعه به استناد به روایاتی که در کتاب کافی و تهذیب آمده بر این عقیده اند که سر امام در جوار مزار پدرش مدفون است اما چون علی بن ابی طالب در 40 هجری وصیت کرده بود کسی از محل دفنش مطلع نگردد و مسلمین حدود 80 سال پس از واقعه کربلا از مدفنش مطلع شدند از این رو چنین قولی را بعید می دانند....
قاضی طباطبایی در کتاب اول اربعین با این قول مشهور مخالفت می کند که می گویند سر امام از بالای در سرای یزید ربوده شد و به وسیله شیعیان در عسقلان دفن شد و در 548 هجری سر ازعسقلان خارج و در به قاهره حمل و دفن شد...
بدر تقی زاده انصاری در کتاب از مدینه تا مدینه معتقد است مقام راس الحسین در دمشق مدفن سر امام حسین است زیرا معتقد است خطابه های زینب کبری و زین العابدین نزد یزید سبب شد یزید روش مسالمت آمیز پیش گیرد اسرا را با احترام به مدینه بفرستد و سر شهدا را در دمشق دفن کند زیرا چاره دیگری نداشته است و اصلا روایات دیگر بعید به نظر می رسند.
در کرامات الحسینیه به نقل از بحا رالانوارج 45صفحه 394 امده است که متو کل دشمن قسم خورده شیعیان(حدود150 سال بعد از یزید) ابراهیم دیزج را که یک یهودی بود را به عنوان ما موریت وتبدیل و تخریب قبر امام حسین به کربلا اعزام کرد به همراه اونامه ای هم به قاضی جعفر بن محمد بن عمارنوشت که در این پیام کتبی به او خبر دا د که ابراهیم دیزج را برای نبش قبر حسین فرستاده ام وقتی نامه ی مرا خواندی مراقبت کن که ایا دیزج دستورمرا اجرا کرد یا نه .دیزج میگوید جعفربن محمدبن عمارمراازمضمون نامه مطلع کرد وسپس من طبق دستور ا و برای انجام ماموریت رفتم وچنان کردم وقتی برگشتم پرسید چه کردی؟ گفتم انچه دستوردادی انجام دادم ولی چیزی ندیدم ونیافتم . گفت مگر عمیق نکندی ؟ گفتم چرا ولی درعین حال درقبرچیزی نیافتم. آن قاضی صورتجلسه را به متوکل گزارش داد واضافه کرد که به ابراهیم دیزج دستور دادم که آن محل را به آ ب ببندد وبا گاو زمینش را شخم بزند.(لازم به ذکر می دانم ظاهرا سنت پلید نبش قبر و تخریب قبر از اعراب رسیده و گمان می کنم سنت پلیدتر سر بر نیزه کردن و گرداندن و بر جایی آویختن سر را معاویه بن ابوسفیان باب کرده باشد)
ابراهیم دیزج مجددا قضیه را برای شخصی بنام ابوعلی عماری که از او واقعیت جریان را پرسید چنین تعریف کرد : من با غلامان مخصوص خودم به سراغ قبر رفتم قبر را کندم به حصیری برخوردم که بدن حسین بن علی علیه السلام در آن بود وازان بوی مشک می امد. آن بوریا و حصیر وبدن حسین بن علی را به همان حال گذاشتم وبه غلامان گفتم که خاک برآن بریزند و آب بر آن ریختیم ودستور دادم که با گاو آن زمین را شخم بزنند ولی گاو وقتی به آن محل رسید قدم پیش نمی گذاشت واز همانجا بر می گشت من غلامان را با سوگند های سخت و به خدا قسم دادم که اگر این صحنه را به احدی نقل کنند آنها را خواهم کشت.
همچنین در کتاب از مدینه تا مدینه از منصوربن جمهور نقل است که گفت داخل خزینه یزید شدم سر حسین بن علی را دیدم که معطر و منور بود به غلام خود گفتم پارچه ای بیاور ،آورد سر را کفن کردم و در نزد باب الفرادیس نزدیک برج سوم در جانب شرقی دفن کردم....
همچنین در شهر کوفه مسجدی به اسم حنانه وجود دارد که بارگاهی در آن هست که می گویند سر امام حسین در آن مدفون است...
همچنین در قاهره مسجدی هست بزرگ و باشکوه به اسم مسجد راس الحسین که گویند سر امام آنجا مدفون است....
ابن جوزی در کتاب طبقات الکبری و شمس الدین محمد شافعی در کتاب جواهر المطالب می گویند:یزید سر امام را برای عمرو بن سعید بن عاص حاکم مدینه فرستاد و او سر را کنار قبر مادرش فاطمه زهرا دفن کرد(اما مدفن فاطمه زهرا بر کسی مکشوف نیست)...
در مقتل الحسین آمده که برخی می گویند یزید بن معاویه سر را در خزانه نهاد تا زمان سلیمان عبدالملک(یعنی حدود 2 سال بعد) او سر را خواست آوردند هنوز معطر و منور بود دستور داد سر را کفن کرده در صندوقی نهادند نماز بر آن خوانده و در مقبره مسلمین دفن کردند.ومی گویند در زمان عمرو بن عبدالعزیز (یعنی حدودا 12 سال بعد)دستور داد تا قبر را شکافتند سررا به کربلا برده دفن کردند...
می گویند سر حسین بن علی و دیگر سرها در روز اول صفر 61 هجری به شام وارد شد و در 20 صفر توسط پسرش علی بن حسین(امام زین العابدین)در کربلا به پیکرش ملحق گردید(40 روز بعد از شهادت)...
ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه می گوید :در بیستم ماه صفر سر مطهر حسین بن علی به بدن شریفش ملحق شد....
آنتوان بارا می گوید روایات مختلف از مدفن سر حسین ناشی از یک حکمت الهی است که حسین بن علی در چند مکان مورد تکریم و تقدس قرار گیرد...
و خدای او عالم است به راز تعدد مدفن های او و آنکس که تاریخ را ورق زده به قول شریعتی یقین می داند که حسین پیروزترین شکست خورده ی تاریخ است گرچه به قول شریعتی فقط زخمهای او را به مردم نشان می دهند اما... سخن بیهوده به درازا نکشد...و ابوبکر آ لوسی شاعر عرب می گوید:همه را رها کنید و سوی من آیید که مدفن حسین در قلب من است.
چهار حکایت بودایی برتر از هزار کتاب از برای روشنی
یک دختر زیبا در دهکده ای باردار شد.والدین عصبانیش می خواستند بدانند که پدر بچه کیست؟ دختر ابتدا در مقابل اعتراف مقاومت می کرد، بالاخره دختر خجالت زده و مضطرب از هاكویین نام برد. هاكویین پیشوای ذن که تا قبل از آن به دلیل زندگی پاکی که داشت ، مورد احترام همگان بود. وقتی که والدین بی حرمت شده ، هاکویین را با اتهام دخترشان روبرو کردند ، او به سادگی پاسخ داد: چه عرض كنم!
وقتی بچه به دنیا آمد، والدین او را برای هاکویین بردند از آنجایی که مسئولیت آن کودک با او بود، والدین دختر از او خواستند که از بچه نگهداری کند
هاکویین در حالی که کودک را می گرفت به آرامی گفت: چه عرض كنم!
بر اساس یک داستان تائویستی ،برزگر پیر ی سال ها در مزرعه اش کار کرده بود. روزی اسبش فرار می کند.همسایه که خبر را می شنود به دیدن او می رود
از روی همدردی می گوید:" عجب بدشانسی یی! "
برزگر پاسخ داد: "تا ببینیم"
.صبح روز بعد اسب در حالی که سه اسب وحشی با خودش آورده بود، برمی گردد
همسایه با تعجب فریاد می زند:" چه عالی !"
مرد پیر پاسخ می دهد: " تا ببینیم"
روز بعد پسرش وقتی سعی می کند سوار یکی از اسبهای رام نشده شود،از روی اسب به زمین پرت می شود افتد و پایش می شکند. همسایه دوباره بر می گردد که برای این بد شانسی ابراز همدردی کند.
برزگرپاسخ می دهد:" تا ببینیم"
روز بعد افسرهای ارتش برای سرباز گیری مردان جوان به آن روستا می روند، می بینند که پای پسرش شکسته است، آنها او را معاف می کنند. همسایه به او تبریک می گوید که چه خوب شد که پسرش را به ارتش نبردند
برزگر پاسخ داد:" تا ببینیم"
یک استاد نامور ذن ، بزرگترین درس خود را این گونه بیان کرد: بودا در ذهن خود شماست.
این سخن استاد چنان اثر ژرفی بر یکی از رهرو ها گذاشت که او تصمیم گرفت معبد را ترک کند و در یک سرزمین نامسکون در انزوا روی این درون بینی به تمرکز پرداخت. او در اندیشه ی این تعلیم بزرگ، بیست سال را در آن سرزمین در انزوا سپری کرد.ـ
یک روز با رهرو دیگری که از آن سرزمین عبور می کرد ،ملاقات کرد. خیلی زود متوجه شد که آن رهرو نیز زیر نظر آن استاد نامور آموزش دیده است و پرسید: لطفا به من بگو، در باره ی بزرگترین درس استاد چه می دانی؟
چشمان آن رهرو برقی زد"ا ،نظر استاد در این مورد خیلی روشن بود. او می گوید بزرگترین درسش این است: بودا در ذهن شما نیست."
دو رهرو در حالی که کاسه های خود را در رودخانه می شستند متوجه یک عقرب شدند که در حال غرق شد ن بود.یک رهرو فورا با ملاقه اش او را گرفت وروی صخره ی ساحل گذاشت در حین انجام این کار نیش زده شد. او به کار شستن کاسه اش بازگشت و عقرب دوباره در آب افتاد و رهرو عقرب را نجات دا د و دوباره نیش زده شد. دیگر راهب از او پرسید" ای دوست چرا باز هم او را نجات می دهی در صورتی که می دانی نیش زدن طبیعت اوست؟
رهرو پاسخ داد:زیرا نجات دادن او نیز طبیعت من است.
ترجمه پروانه اسماعیل زاده
به کمتر از تـو
راضي نشدم
و از آن روز که
تـو را با آن مرد ديدم
به کمتر از براندازي حکومـت
راضي نشدم.
این شعر در کتاب سبد نرگس کاری مشترک با چند شاعر دیگر در ۱۳۷۹به چاپ رسید.
اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
باد می بارید
باران می وزید
سندباد روشن شد:
ای گوهر پاک در نیلوفر!ای نور ای برهان ای آشکار ای درخشنده.
اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
باران موتسارت شده بود
ولفگانگ آمادئوس باران.
اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
عاشق به معشوق گفت:
اگر نمی توانی مرا در قلب خود نگهداری
یک شب
مرا در خانه ات نگهدار
فردا هم روز خداست.
اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
شاعر هوس دانایی کرده بود
چون خوک پیری
جلوی ویترین کتابفروشی
کز کرده بود.
اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
دختر فراری که با علت رفته بود
با دلیل به کوچه بازگشت.
گفت: ای سندباد
به ازای هر دانا که می میرد
صد ابله به دنیا میاید
وبه ازای هر عاقل که می میرد
صد عاشق .
گفتم:می خواهم به رحم بازگردم.
اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
هستی باز شد
من هستی شدم
بودا خندید
آسمان باز شد.
اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
بوی خدا پیچیده بود
یاد ابلیس افتادم.
به یاد فریب و غفلت و تمنا و جهل گریستم
به یاد خرد و شفقت و نور و شفا خندیدم.
نه به دنیا آمدم نه مردم
تنها تماشا کردم
در اواخر این لحظه
نیلوفر پیچیده بر نور وباد و باران وزمان را.
كاروانسرا
كاشانه نيست
بايد برويم
تا در خانه ی خويش خاك شويم.
اول كاسه اي آب راه را بدرقه كرد
آخر يك خروار خاك.
آنكه خود را ساكن كاروانسرا كه نه
حاكم آن خواند
مورچگان در جمجمه اش سكونت كه نه
حكومت دارند.
خانه ای از پوست خیار
گاهی بر یک تختخواب یکنفره ، سه نفر می خوابند
و گاهی بر یک تختخواب دونفره یکی هم نمی تواند بخوابد
از این انشا نتیجه می گیریم که
خود دانی
نگر تا حلقه ی اقبال نا ممکن نجنبانی.
خبر کوتاه بود : "مهستی مرد ". اما خبر معنای دیگری داشت : یکی دیگر از آخرین بازمانده اسطوره های موسیقی معاصر ایران از دست رفت تا پشت موسیقی ایران بیش از بیش از پشتوانه خالی شود .خدیجه دده بالا (2007-1946) معروف به مهستی وارث آواز مضبوطی بود که از طریق خداوندانی همچون حضرت عبدالحسین اقبال آذر و حضرت قمرالملوک وزیری به کسانی همچون ملوک ضرابی و تاج و سپس به موج اصلی تصنیف یعنی حضرت مرضیه و دلکش و سپس به نسل بعدی آنها یعنی موج اصلی ترانه یعنی حلقه اتصال بین تصنیف و ترانه ، پوران و هایده و مهستی و حمیرا و گوگوش رسید تا موزیک پاپ در دهه پنجاه شمسی به طور کامل شکل بگیرد و شکوفا شود. مهستی که ۴۰ سال پيش کار خوانندگی را با «ارکستر گل ها» آغاز کرده بود به خواننده دل ها شهرت داشت، به هنگام مرگ ۶۱ سال داشت . او فعاليت هنری خود را در يکی از طلايی ترين دوران های حيات موسيقی در ايران، با اجرای ترانه «آن که دلم را برده خدايا» اثر پرويز ياحقی، ترانه بيژن ترقی و تنظيم جواد معروفی آغاز کرد و در ادامه فعاليت هنری خود، با آهنگسازان و ترانه سرايان سرشناسی چون اسدالله ملک ،علی تجويدی، همايون خرم و تورج نگهبان ،انوشیروان روحانی، صادق نجوکی، محمد حیدری و منوچهر چشمآذر همکاری کرد.
جای مهستی در موسیقی خالییست اما جای جای موسیقی ما جای مهستی و دیگر رفتگان است .جای مهستی به عنوان یکی از تاثیر گذار ترین صداهای تاریخ موسیقی معاصر همراه با ده ها ترانه ی کاملا با ارزش و حرفه ای نه در قلب و ذهن موزیک بازان بلکه در خاطره قومی ملت ایران حک شده است.
چیزهایی که قرار است تبدیل به یک "بچه" بشوند مجموعا "عشق" نام دارد.
این متن مربوط به ده سال پیش است .
آناکسیمندر
شخصیت هر کس سرنوشت اوست.
نيروانا هدف ممتاز آيين بودا ست .نيروانا آخرين مرحله ي طريقت بودا و مقصد سلوک بودايي يست.نيروانا يعني آزادي از سلسله ي علل رنج ها و پيدايش ها و فرو نشاندن مطلق عطش تمايلات. نيروانا زوال مطلق جهل و روشني مطلق روح است و ساحل ممتاز و کمال ايده آلي است که بر اثر انجام سلوک و طريق هشت گانه بودايي تحقق مي پذيرد .
بودا پس از رياضت هاي فوق بشري که از ترک سلطنت او شش سال به طول انجاميد در ماه مه سال 544 قبل از ميلاد در سن سي و پنج سالگي در زير پرتو قرص کامل ماه در بودگايا زير درخت انجير يا درخت خرد به حالت لوتوس کامل به نيروانا يا روشن شدگي کامل دست يافت و موفق شد به حقيقت انهدام کامل رنج و درک مطلق هستي و خروج کامل از چرخه ي بازپيدايي دست پيدا کند. اين اتفاق را بزگترين حادثه ي تاريخ معنويت مي دانند .
بوداييان عقيده دارند هيچ کس قادر نيست نيروانا را تشريح کند و نمي توان آن را با هيچ شرح و بياني به کلام درآورد اما به عنوان يک واژه نيروانا بر اثر اجراي آموزه هاي بودايي همچنين قدرت شهود ، يعني اقتداري که توسط ديسيپلين هاي روحي و مراقبه هاي گسترده و ژرف حاصل شده به دست مي آيد.نيروانا وضعيتي است وراي نيرو و کشش اضداد ، آن درک مطلق هستي و خويشتن است در قالبي يگانه.
... جان بودا در لحظه اي توصيف ناپذير روشن مي شود و اين روشني چنان است که مرزهاي هستي را در جان نابود مي کند چنانکه جان و جهان و کائنات در يک آن يکي مي شوند آنگاه از بودا چيزي نمي ماند جز دانستگي ، فرزانگي ،آگاهي ،آزادي و نابودي مطلق تشنگي و ناداني و رهايي از چرخه ي بازپيدايي ،يگانگي مطلق با هستي ، برگذشتن از همه ناپايداري ها و رسيدن به رهايي و آرامش ابدي در اين جهان ودر اين زندگي.
اين سخن را به بودا پس از رسيدن به نيروانا منسوب مي دانند :" ...روح من از جهل و خطا و آز و ميل ،نجات يافت و در اين موجود نجات يافته معرفت به راه نجات پيدا شد ، لزوم زندگي دوباره از بين رفت ، حالت قدسي در رسيد وظيفه به انجام آمد و من دانستم ديگر به اين جهان باز نمي گردم."
بودا مي گفته است : اين است اي رهروان حقيقت شريف فرونشاندن رنج يعني خاموشي ميل و عطش بواسطه ي نابودي کامل تمايلات ، و اين خاموشي اي رهروان مانند چراغي يست که با روغن مي سوزد اما ديگر بدان سوخت ندهند و از فتيله آن نگه داري نکنند به علت تمام شدن سوخت شعله ي آن اي رهروان فرو نشيند و آن چراغ خاموش گردد.
يک متن کهن بودايي پالي مي گويد : "به نيروانا رسيده را ديگر معياري نيست حتي نمي توان او را شناخت هنگامي که نمودها به آخر رسند و درون تهي آنها آشکار شود زبان در کام نمي گردد و همه چيز خبر از آن مي دهد که خاموشي پيدايش ها فرا رسيده است."
درک نيروانا براي کسي که آن را نيازموده به غايت پيچيده و سخت و پاردوکسيکال است حتي برخي لاماهاي تبتي سخن از آن را کفر پنداشته اند در متون بودايي نيروانا امري به غايت راز آلود و دشوار فهم توصيف شده است و استادان بودايي در صدد شرح آن بيشتر به شکل کلي برآمده اند . نکته ي مهمي که در اين باب وجود دارد اين است که نيروانا بيشتر سلبي معنا شده است تا ثبوتي(مانند "خاموشي مطلق" و يا "بي مرگي" )
درتفسير نيروانا بين ارباب تحقيق اختلاف نظر وجود دارد. پوسن آنرا مقام خاموشي و سرور و "موجوديت تصور ناپذير " و " مقام تغيير ناپذير " توصيف کرده است .آيا نيروانا مقامي يست مطلق که بر فراز مظاهر و پديده هاي عالم جاي گرفته ؟
در بسياري از آثار مقدس بودايي چون " ماجهيمانيکايا "و " ساميوتانيکايا "اين مطلب را نزد بودا عنوان کرده اند اما وي از دادن پاسخ مثبت اجتناب ورزيده است براي همين هرگونه تفسير از نيروانا در جهت ثبوت يا سلب بعمل آيد نزد بسياري از بوداييان کفر محض تعبير خواهد شد.
پوسن معتقد است که از نيروانا دو قسم تعبير شده است : يکي مفهوم آزادي از ناپايداري مظاهر هستي است و احتمال دارد که اين مفهموم گروهي را به اين عقيده واداشته باشد که به مثابه برهمن و آتمان اوپانيشادها ، مراد از نيروانا ارتقاء يافتن به مقام مطلق و جاويداني و بقاي سرمدي يست ولي در عين حال عدم اعتقاد به اصل ثابت و جوهر ساکن ممکن است پاره اي ديگر را به اين نتيجه رسانيده باشد که نيروانا انقطاع و خاموشي نمود ها و پديده ها و سکوت مطلق است .البته بايد متذکر شد بيشتر بوداييان مفهوم دوم نيروانا را پذيرفته و حجت قرار داده اند.
داسگوپتا (Dasgupta) مي گويد : به نظر من کوشش کاملا بيهوده ايست که بخواهيم نيروانا را به عنوان يک تجربه جهاني شرح دهيم و هيچ راه بهتري براي بيان آن نيست مگر آنکه بگوييم "نيروانا فرونشاندن تمام رنج هاست "و مقامي است که در آن کليه ي تجارب هستي خاموش مي شوند و اين نه مي تواند سلبي تلقي شود نه ثبوتي .هر کس بکوشد نيروانا را همچو مقام سلب و ثبوت يا فقط مقام عدم و انهدام تعبير کند نظري در پيش گرفته که آن را در آيين بودا، کفر مي نامند .درست است که اين طرز بيان مردم عصر جديد را ارضا نمي کند و ما مي خواهيم معاني بيشتري درباره آن بدانيم ولي پاسخ قطعي دادن به اينکه نيروانا چيست امکان ناپذير است زيرا خود بوداييان آن را بي ربط و غير شرعي تعبير کرده اند.
داريوش شايگان مي گويد : "از واقعيات نيروانا چنين است که نيروانا سکوت محض است و سکوت را به لباس اصوات نتوان آراست و آنرا به هيچ عبارت و گفتاري مزين نتوان ساخت زيرا بي صفت است و رنگ ادراکات بدان تعلق نمي گيرد .نيروانا خود دليل خود است و تا کسي بدان مقام نرسيده بحث در مورد آن بي حاصل است و اتلاف وقت خواهد داشت .چگونه مي توان به نابينايي نقش طراوت بخش طلوع خورشيد را در آفاق بي کران درياي آرام بيان کرد ؟و يا منظره سايه روشن لکه ابري را که نقابي بر چهره تابناک ماه مي افکند و جهاني نيمه خيال انگيز را پديد مي آورد را در نظر او مجسم کرد؟"
اما در هر صورت "نيروانا " انتها و هدف غايي تعاليم بودايي يست و مستلزم آن است که جوينده ي حق ابتدا به واقعيت حق بيدار شده باشد مانند خود بودا که زير درخت روشنايي ناگهان به واقعيت مطلق رسيد و به قول بوداييان نور مطلق در عمق وجودش تابيد و در حاليکه شمع هوس خاموش مي شد چراغ حقيقت در دلش مي افروخت و پرتو بر سايه هاي جهل مي افکند و لبخند اسرار آميز بر لبش نقش مي بست .لبخندي که قرن هاست که در تمثالها ، مجسمه ها و تصاوير بودا و "بودي ساتواها"منعکس است و راز آن در دل هر بودايي واقعي متجلي است.لبخندي که هم نوعي استهزاء به عدم ثبات اشياء و ناپايداري سلسله علل و گردش بي پايان ذرات هستي و رقص کائنات تعبير مي تواند شد و هم نوعي ترحم پاک و خالص و شريف و خالي از گزند احساسات ، ترحم به اندوه و رنج پايان ناپذير موجودات سرگرداني که گريبانگير چرخه ي بازپيدايي اند و زير چرخ آسياب هستي در انتظار آرامش خيالي عمري را به تلخي سپري مي کنند و مقدار اشک هايي که طي آوارگي خود در سلسله ي مراتب هستي از ديده فرو ريخته اند از مقدار آب اقيانوس ها بيشتر است - ترحم براي آنانکه همت گام برداشتن در راه رهايي را ندارند.
براي وصول به واقعيت مطلق و بيداري و روشنايي ، بوداييان متوجه شدند کليه عناصري که جريان هستي را تشکيل مي دهند سرشار از رنج هستند . بوداييان متوجه شدند اگر ذهن ورزيده شود و به درجه تمرکز کامل نايل آيد احساسات مزه و بو و غيره که ماخذ حسي و مترادف با مفهوم ماده و عنصر است منهدم مي شود.بدين دليل نيروانا مرحله ايست که در آن کليه ي مفاهيم و عناصر باطل گرديده و از هم متلاشي مي شوند.
نيروانا تحقق يافتن عدم واقعيت پديده هاي جهان است در آن مقام بي مقامي ، نه پيدايش است و نه زوال ، نه هيچ شدن است و نه ابديت . نه وحدت است و نه کثرت . نه آمدن است و نه رفتن . نيروانا آيينه ي هيچ نماي استمرار و تسلسل پديده ها و نابودي کليه ي نسبت هايي است که بين آنها برقرار مي شود .اين مقام ، هستي نمي تواند بگيرد چرا که در اين صورت محکوم به پيري و مرگ و زوال مي شود ، از طرفي نيستي هم نمي تواند شد چرا که گفتن اينکه نيست ، با وجود نيروانا تناقض دارد و نيروانا جنبه ي غير متعين پديده هاست در حاليکه نيستي ، وجود و تعيني ندارد تا غير متعين باشد. اگر بتوانيم تعيناتي را که چون نسبيت جهاني و امور اعتباري ظاهر مي شوند انتزاع بکنيم ، آن وضع خاصي که بعد از نفي و سلب اين تعينات به جا مي ماند نيروانا خواهد بود . نيروانا عدم جريان استمرار و پيوستگي مرگ و حيات است و اين عدم جريان ، نه هستي مي تواند باشد و نه نيستي و نه مي توان آن را توقف پديده ها دانست چه پديد ه ها در حقيقت هرگز پديد نمي آيند تا متوقف شوند.
پس به عبارت ديگر نيروانا واقعيتي است وراي پديده هاي جهان و بر فراز مقولات هستي و نيستي که آنرا ترکيب و تلفيق هستي و نيستي هم نمي توان ناميد چون در اين صورت نيروانا نيز بسان هستي و نيستي متعين مي گردد حال آن که نيروانا مطلقا غير متعين است .ميان گردونه ي مرگ و حيات و نيروانا تفاوتي اساسي نيست اگر تسلسل عناصر حيات را بر اساس جبر جهاني در نظر بگيريم فقط دايره ي مرگ و زندگي مشاهده مي شود و عوام آيين سلسله ي علت و معلول را که بودا تعليم مي داده چنين درک کرده اند ولي بالعکس اگر اين سلسله علت و معلول را بر اساس خلاء طبيعت ذاتي اشياء تعبير کنيم به نيروانا خواهيم رسيد و نيروانا آن مقامي يست که در آن خلاء تحقق مي يابد و شخص ، عين آن خلاء مي گردد.
بودا آن هنگام که زير درخت معرفت نشست چنين گفت :
"براي نوع بشر ، يافتن قانون عليت و پيوستگي علل و معلولات کاري دشوار است.بسيار دشوار است که انسان به آرامش و جدايي از تمام تصورات و صور و به رهايي از بندهاي تمام موجودات خاکي و به عالمي که در آن هر علاقه و خواستي نابود شده و هر ميلي از بين رفته است و عاقبت به پايان کار و نيروانا واصل شود "
آن کس که به مقام خردمندي رسيده است از ميان شعله ها و شراره هاي تولد و مرگ و رنج نجات يافته و به سرمنزل خاموشي و نيروانا و آرامش ابدي واصل شده است .سلسله ي افکار و احساسات نزد يک فرد معمولي اين پندار را در او بيدار مي کند که حقيقت وجود خود را ميان افکار و احساسات و پنداره هاي خود بيابد اما چشم بيناي خردمند در آن افکار و پنداره ها جز بازي و رفت آمد اشباحي که به خويشتن او ربطي ندارند حقيقتي نمي بيند .
کسي که ذهن خود را کاملا به چنگ آورد کسي که زمام اراده ي خود را در کف گيرد کسي که کاملا از آز و خشم و شهوت رها شود کسي که پس از سلوک بودايي به درجه خردمندي و معرفت درون انگارانه ي کامل برسد کسي که مظهر شفقت و عطوفت به موجودات هستي شود حالت چنين شخصي به نيروانا و روشني کامل موصوف است .
آنچه نيروانا را از ساير تجارب شخصيت هاي معنوي تاريخ متمايز مي کند فقدان الوهيت و عدم استفاده از امور الهي و عدم تکيه بر الهيات و ماوراءالطبيعه در رسيدن به نيروانا از جانب بوداست.بودا ملحد نبود اما در راه رسيدن به حقيقت کار هستي کاملا به الهيات و ماوراءالصبيعه بي اعتنا بود و نيروانا حاصل کوشش يک انسان بدون هيچ کمک و مساعدت نيروهاي الهي و ماورايي است .کشف بودا حاوي اين حقيقت است که آرامش و رهايي و آگاهي ابتدا در کنترل ذهن او نهفته است نه هيچ شرط بيروني ديگر و رهايي و آرامش کامل در "اينجا و اکنون" يافتني است نه در يک قلمرو دور دست يا وضعيتي آسماني و الهي فراتر از موجوديت فعلي او.
به یک معنا مقصود از نيروانا وارد شدن " وجود کامل" در اين زندگي به عالمي خارج از رنج است .مفهوم نيروانا را بايد در عبور از ساتا ( satta) به معناي شخصيت و آتمان (atman)به معني خويشتن و سپس رسيدن به تاتاگاتا (tathagata) به معناي وجود کامل و مقدس جست.بودا در حالت نيروانا خويشتن و تمام هستي را همچون فرايندي وسيع و نهر هميشه جاري " شدن ها" و " انهدام ها " يافت و در درون اين جريان پيوسته در حرکت و تداخل دائمي انرژي ها در يکديگر ، وي به اين حقيقت پي برد که "خود" در حقيقت چيزي نيست جز ترکيبي از رشته هايي از کنش ها و واکنش ها ي ذهن که از مرکزيت ثابت و ذات برخوردار نيست .اين حقيقت حسي عميق و استوار به بودا بخشيد که او را از تمام وسوسه هاي "من " که به وسيله ي جهل و طمع و بيزاري برانگيخته مي شود رهايي بخشد.
در مورد طول زمان و انواع تجاربي که به بودا درست پس از رسيدن به نيروانا دست داد رواياتي بسيار وجود دارد بودا اما پس از رسيدن به نيروانا بودا تمام تناسخ ها و گذشته اش را همراه با جزئيات آن به ياد آورد همچنين اصول و اساس آيين ژرفش بر جانش متجلي گشت.
روشنگري بودا پس از رسيدن به نيروانا و پس از اينکه دريافت از بند وابستگي و خواهندگي آزاد شده در اين کلام بسيار با اهميت او که تفاسير سترگي بر آن شده متجلي يست:
"بيهوده بود که سازنده ي خانه ام را
در زندگي هاي بيشمار جستجو مي کردم
و موفق به يافتنش نمي شدم
چه سخت است تحمل زندگي هاي متوالي
ليکن اکنون ترا مي بينم ، آه اي سازنده ي "من "
و ديگر هرگز از اين پس به بناي خانه نخواهم پرداخت
زيرا که الوارهاي آن را در هم کوفته ام
تيرهاي سقف را به دو نيم کرده ام
و خواهندگي ها را در هم شکسته ام
از اين روست که ذهنم( در اشراق کامل ) آزادانه در طيران است."
1-
کسی که رنج هایش و روان رنجوری اش چون سال پیش یا سال های قبل است ، مثل دلقکی که درونش می گرید دوباره آماده ی تحویل سال نو می شود تا فریب را معنایی دوباره بخشد. او به راستی که یک بیمار کامل است، یک ابله خفته در تیغ آفتاب که از یافتن رابطه بین تهوع و توهم خویش عاجز است.
2-
جهان همیشه سوزان است
پس چه جای خنده است و چه جای شادی؟
تو فرو شده در ظلمت چرا نور نمی جویی؟
این تن بیمار و پر از اندیشه های بسیار را بنگر
که نه پایندگی اش است و نه پایداری
این تن فرسوده است و لانه ی بیماری ها و بسی شکننده
فرجام زندگی به راستی که مرگ است.
بودا - خطابه ی سارنات
وطن پرستی ، آخرین پناهگاه انسان خبیث است.
امرسون
*سلطنت در ساحت شرقی لجن*
ملکه ی هلند به فرمانم در نمی آید
اما تو می آیی
تو با شنلی از آز و عصایی از انهدام می آیی
تو با گامهایی از سیاه چال و زمزمه ای از زوزه می آیی
تو با گیسوانی از گردباد و چشمانی از گرداب
تو با صور قبیحه ی عشق و تصاویر عاشقانه ی نفرت
تو با از غصه خفتن و از ترس برخواستن می آیی.
من از زیر سایه ی شاخه های جاوید این خواب
تو از زیر همه ی ملافه های کثیف جهان می آیی.
*در عزای دلقک*
شنیدم که دستانم از رویایت می ترسند
تو آن کابوسی که مرا به شدن فرا می فکند
کاش می شد از خویش آگاهم کنی
که من تا بفهمم تو کیستی می میرم
لعنت به چشمانم که دعایت می کنند.
CONTORTIONIST
"خفتيم و در خواب هم از آزار در امان نبوديم:ابوالعلا معری"
سه صبح
در انباری شبحي زوزه کشيد
مادرم گفت گربه ست
در باز شد
مرده شور مرا مي شست
به رختخواب پريدم
در جا کفن شده بودم
به کوچه پريدم
داشتم تشييع جنازه مي شدم
به زير زمين پريدم
داشتم خاک مي شدم
به پشت بام پريدم
شياطين روي قرنيز قمار مي کردند
از ترس نشستم قمار کردم
از خواب که پريدم
پدرم داشت با مادرم
از قرنيز خطرناک پشت بام حرف مي زد.
*خاموشی کابوس*
دريا له له زد
آسمان خفه شد
زمين خاک شد
وقتي 21 دي ماه بود
دنبالت نکردم که ميان لجن ها بدوی
لجن از گيسويت پاک کردم
فرياد برآوردي :آکولاد باز سه نقطه آکولاد بسته
مي دانم زين پس خانه ات کجاست:
آکولاد باز سه نقطه آکولاد بسته.
تو فکر مي کني گورکنان از لاشه ي کداممان مي ترسند؟
افسوس تا آتش نگيري نمی فهمی در جهنم هستي.
تهران
يعني
شاعران بسيار ، نشان مرض بسيارند.
براي دفن شعرم
شفای تو را مي خواهم
در باراني که به سقف هاي خفته مي گفت:
از دست دادن تو
زندگي ست
در پايان کابوس
تو دوباره برمي گردي
اي گرگ رنجور سوخته
از خود بي خود
تو بر مي گردي.
بگذار از مرگ تو خرسند باشم
وقتي همزاد من بوده اي
اي روح توهم
تا کجا مرا فريفته اي؟
کابوس خاموش شد اما
افسوس
اين آخرين بازگشت من نيست
قبل از مرگ
بارها متولد مي شوم و قبل از زندگي
بارها مي ميرم.
آن شب سوت و کورم
که کوري در آن سوت مي کشد.
مرا به ضلالت کشاندی
و من از تو نجات می خواهم
از اینروست که عاشق خطابم می کنند.
مرا به زانودرآوردی
و من از تو تکیه گاه می خواهم
از اینروست که عاشق خطابم می کنند.
خیانت تو را می بینم
و از تو هدایت می خواهم
از اینروست که عاشق خطابم می کنند.
بر گور تو ایستاده
در انتظار توام
از اینروست که عاشق خطابم می کنند.
شنیدن موسیقی پاپ یا راک فارسی تهران یا لس آنجلس همانقدر برای امثال من که بیست سال است روزی 6 تا 12 ساعت موسیقی خاص و اریژینال گوش می کنند سخت است که شنیدن موسیقی رپ برای یک رهبر ارکستر.البته می دانیم در این 25 سال بلاهایی در لس آنجلس و تهران بر سر موسیقی فارسی آمده که انتظاری جز این نمی توان داشت.
اما برای امثال من که با سخت گیری در شنیدن موسیقی بزرگ شده اند وبا سبک های خاص و یا rockNroll.blues.jazz.folk&native.metal رشد کرده اند و یا مثلا در شنیدن آواز فارسی به کمتر از صدای اقبال آذر و مرضیه رضایت نمی دهند درک پدیده ای به نام محسن نامجو در موسیقی پاپ سطحی یی که تحت کنترل دولت است یا در موسیقی زیرزمینی که بیشتر تقلید اسف بار موزیک غرب است آسان نیست.
تصور بر این بود که در موسیقی پاپ هر نوآوری نهایتا چیزی مثل گروه سندی خواهد بود که با تغییراتی در استفاده از عناصر غربی و بومی – اما نه به شکل تلفیق غربی و شرقی - حال و هوایی به موسیقی خواهد داد . درک می کردیم که نوآوری با حسین علیزاده و کیوان ساکت احتمالا ادامه ی امیدوار کننده ای نخواهد داشت.و موسیقی ما در این هفت دستگاه که رابطه عموم و خصوص من وجه دارند به دور باطل خویش ادامه خواهد داد و غربی کارهای ما هم به مسخ خویش درباره موسیقی غرب.تا اینکه به پدیده محسن نامجو بر می خوریم.
اما محسن نامجو کیست؟
بی بی سی درباره او نوشته است :
"بیش ازسی سال سن دارد و آموزش موسيقی را در نوجوانی از كلاسهای آواز و نت خوانی شروع كرده؛ دستگاهها و ردیف های موسیقی سنتی ایرانی را ابتدا با استاد شاکری و بعد پیش یکی از بهترین ردیف دانها نصرالله خان ناصح پور، یاد گرفته است. بعد از ورودش به دانشکده موسیقی هنرهای زیبا، با دنیای موسیقیایی جدیدی آشنا شد و کم کم موسیقی هایی که می شنید، استادانش شدند؛ و دیگر نه فقط مثل گذشته موسیقی سنتی، بلکه همه نوع سبک موسیقی را گوش میکرد. با این روحیه جدید، ماندن در دانشگاه که هنوز با موسیقی، متعصبانه برخورد می کند، برایش سخت شد و دانشگاه را ذهنا و عملا ترک کرد.محسن نامجو سبکهای مختلف موسیقی را آنقدر خوب می شناسد که توانسته از آنها در خلق آثاری منحصر به فرد، استفاده کند. در آهنگهای او ریتم ها و سبکهای راک، سنتی، جاز، محلی، بلوز، خراباتی و...به گونه ای شنیده می شوند که گویی با نامجو هویتی تازه یافته اند.از آنجایی که او یک موزیسین و شاعر است، تلفیق نه فقط در وجه موسیقیایی کارهای او بلکه در کلام هم دیده می شود، مثلا عبارات روزمره کوچه را با عبارات ادبی کتاب تلفیق کرده. خودش در این باره می گوید:
" تلفيق از نظر من اپیدمی زمانه است. تلفيق موسيقيايی دو شكل دارد، یکی تلفیق ابزار است، مثلا قرار دادن گيتار در برابر سه تار که چیز جدیدی نیست؛ و دیگری تلفیق گام که تا به حال كمتر در موسیقی ایران به آن پرداخته شده، مثلا کافیست که دو نت از دستگاه شور حذف شود تا به گام بلوز برسیم."
از دیگر خصوصیتهای موسیقی نامجو نگاه او به خوانندگی است. از حنجره او هر صدایی که از موجودات زنده در می آید را می توان شنید. که او در توضیح آن می گوید:
"حنجره يك ابزار صوتی است كه هر صدايی می توان با آن ايجاد كرد با چنین نگاهی به حنجره، ديگر مقوله سبك موسيقی بی معنی می شود و رنگ می بازد يعنی ما ديگر چيزی به عنوان سبك آوازی نخواهیم داشت. من به عنوان يک خواننده، نمی توانم بگویم که خواننده سنتی، پاپ و یا خواننده راک هستم، فقط می توانم بگویم که می خوانم فقط همين؛ البته اگر بشود اسم اينها را خواندن گذاشت. بهتر است بگویم که من از خودم صدا در می آورم، حالا اين صدا شامل همه چيز حتی صدای حیوانات می شود."
در موسیقی محسن نامجو از آهنگسازی گرفته تا سرودن شعرها و نواختن ساز،نوعی بازیگوشی یا به گفته خودش شیطنت یافت می شود. او در خلق آثارش شيطنت كردن با هر معيار و هر مصداقی را می پسندد."
چه چیز می توان به این نوشته ها اضافه کرد وقتی نمی دانیم او چگونه جز و بلوز را در فولک و سنتی ، درونی کرده است( یا بالعکس!)؟یا چگونه چنین توانایی هایی در آواز پیدا کرده است؟ چه چیز می توان گفت وقتی او سبک ها را تلفیق می کند اما برچسب موسیقی تلفیقی بر کار او کمی خامی به نظر می رسد ؟ (چنان تم آهنگی از دیوید بووی به نام مردی که دنیا را فروخت را که نیروانا هم آن را کاور کرده است را با ترانه ای از داوود مقامی پیوند داده است که حاصل چند بار گوش دادن آن فقط تعجب است.)اگر تا به امروز اسم موسیقی تلفیقی در ایران از شدت تصنعی بودن حالتان را بد کرده است درباره آلبوم جره باز( joreh baz ) محسن نامجو چه خواهید گفت ؟می توان گفت فقط با چند آهنگ" بیابان را " و " ترنج " و " ای کاش "و " چشمی و صد نم " و " تلخی نکند" محاسبات و پیش فرض ها را در موسیقی ایران به هم می ریزد.و صد البته که آهنگ هایش با هوشمندانه ترین انتخاب شعر و تنظیم ها ظاهرا اجازه نشر نیافته اند البته آنچه در دست ماست به صورت سمپل است .
به هر حال محسن نامجو ترنجی در موسیقی فارسی است که بهتر از ترنج است زیرا که می شکند و آنگاه می سازد و خوشبختانه به دست رسیده است.
گوش دهید به معنای موسیقی او وقتی می خواند:
دست برداراز این میکده ی سر به سری . پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری .که فقط فکر کنی بهتری .دست وردار و برو، ول کن این خم ساغری ای عشق با تو حرف میزنم ای رنج ، مگر آجری ؟ای کاش ای کاش ای کاش داوری یی در کار بود . کاشکی کاشکی کاشکی قضاوتی در کار بود...
این وبلاگ در پاسخ به نیاز مراقبه و چرایی و چگونگی آن ایجاد شد .سعی می کنم مراقبه را در قابل فهم ترین و کارامد ترین صورت و با توجه به خصوصیات روحی مردم ایران توضیح بدهم.روشی که در توضیح مطالب به کار می برم طرح آموزه ها به صورت نکته نویسی و گزین گویی است تا دوستان بتوانند به سادگی و آسانی از مطالب استفاده کنند.
آدرس : http://zazen.blogfa.com/
این مطلب را به صورت موخره ای بر مطلب عشق و دوست داشتن ذکر می کنم.تصور می کنم برای جمع بندی مناسب باشد.
1-عشق ،عقد شهوت و مالکيت است و خصوصيت آن طي کردن دائم يک دايره ي بسته يعني عبث بودن کليت فعل عشق در يک نمودار معنوي است که ثمري جزرنج و ملال ندارد. عشق قبل از همبستري چيرگي کامل غريزه جنسي برعقل است و بعد از همبستري چيرگي کامل حيرت و ناباوري بر کساني که به جان دريافته اند ديگر عاشق و معشوق هم نيستند.
2- عاشق به کسي گويند که غريزه اش بر عقلش چيره است.به همين علت به ندرت در تاریخ طریقت ، شریعت و تفکر ،نشانی از عشاق مي يابيد.ما حصل سنت شعري 1200 ساله ما در باره عشق چيست!:عاشق و معشوق اگر به هم نرسند بدبخت مي شوند زيرا که در حسرت هم اندوه خواري مي کنند و به خاطر بيماري روحي و ضعف عقل و شدت توهم جانشان تباه مي شود .و اگر به هم برسند بدبخت مي شوند زيرا که عشق زايل شده چشم عقل باز شده توهم از ميان رفته هر دو حقيقت یکدیگررا بي هيچ اغراق و کتمان ديده بتشان نزد هم شکسته رویاهایشان فرو می ریزد .
3-حقیقت این است که عشق دشمن آزادي فرد است که عزيز ترين چيز آدمي ست .عاشق تمام وجود معشوق را مطلقا براي خود مي خواهدو اين شروع يک جنگ است.مکانيسم در آغوش گرفتن نشان درستي براي اين سخن است دو نفر دست در يکديگر انداخته هر چه عاشق تر باشند بيشتر به هم فشار مي آورند.(که من آن روز که در بند توام آزادم)
وقتي به بستر نرفته اند پر از عللي براي به هم رسيدن و وقتي از بستر بر مي خيزند پر از بهانه هاي به هم نرسيدن.حالا حدس بزنيد عشق چيست!.کاش عشاق قبل از عقد سري به عقل مي زدند که چند آسمان و زمين با هم فاصله دارند.
4- نپذیرفتن عشق به عنوان یک بیماری نزد بسیاری از شاعران نشان از بیماری آنها نیست نشان از به خطر افتادن منافع آنهاست .هیچ فکر کردید اگر قرار باشد خواننده پاپ و شاعر و ترانه سرا از عشق نگوید و نخواند پس چه آشی باید بپزند و چه عجوزه ای را باید بزک کند؟!به راستی که تا فقرعقل هست عشق دکان پر برکتی ست.
5-بعضی که درصد خودآزاری بالا و حافظه ی ضعیف تری نسبت به بقیه دارند از عاشق شدن خود در زندگی خرسند هستند زیرا معتقدند اگر عاشق نمی شدند و رنج عشق روحشان را صیقل نمی داد نمی توانستند شاعری خوب یا نویسنده و آهنگسازی مطرح بشوند این بر می گردد به این قول مشهور سندباد ! که " عشق آن شیوه از خودکشی است که با هویتی دیگر مجال بازگشت به زندگی را می دهد"
6- عشق یک دلیل و یک علت دارد .علت آن همانطور که گفته شد به سن و خصوصیات ژنتیک و ترشح غدد درون ریز بستگی دارد.اما دلیل آن این است که شخص از اینکه می بیند کسی پیدا شده که او را از بی چگونگی ، تنهایی عمیق ، ملال ، سرخوردگی جنسی و عطش داشتن چیزهای زیبا نجات می دهد و حرص تملک او را ارضا می کند بی نهایت شاد و خرسند می شود و هرگز به خود نمی گوید این نابسامانی ها ریشه هایی دارد که باید از درون و توسط خود شخص توسط راه وروش مخصوص به خود برطرف شود( معنای خودسازی) و برای همین عاشق تصور می کند با داشتن یک زن که معشوقه ی اوست از بند غصه ها و رنج ها خلاص می شود زیرا که بدین ترتیب عاشق ناخوداگاه تصور می کند که معشوقه اش او را از دست خویش نجات خواهد داد !!همان خویشتنی که مجموعه ی رنج ها و حرص ها و بیماریها و نابخردی ها و غصه ها و ناتوانی هاست و صاحب این همه محنت قادر به رهایی از آنها نیست پس آن را در وجود معشوق که همان منجی اوست می بیند ( دلیل زیبایی عشق نزد عوام در قصه ها و ترانه ها) و از طرفی معشوق ،مثل هر انسانی خود موجودی رنجور و جاهل و ناتوان است که پی نجات دهنده ای برای خود می گردد.فریب اینجاست دو کور همدیگر را نه به شکل همراه و نه حتی به شکل راه بلکه به شکل مقصد می بینند و مرگ از اینجا آغاز می شود.
7-عالی ترین ارتباط بین دو انسان همان است که بودا می گوید : " دوست داشتن بی چشمداشت ".این روش خردمندان و سلوک عاقلان است. و خردمندان نیک می دانند که پرهیز از چشمداشت چه برکت و چه شوکتی به انسان می دهد.
8-عشق هرچه که هست، کسي که1-غفلت نمي کند2-فريب نمي خورد.يعني عميقا مي داند غفلت و فريب چيست به عشق تن نمي دهد و مانند فرهیختگان در برابر این مرض مقاوم می شود..تاج آتش بر سر خود نمي نهد و کارماي خود را سنگين نمي کند زيرا مي داند "علت مرگ هر کس عشق اوست."
عشق مرد و زن به هم چیست؟
1-عشق عارضه ایست روان تنی مرتبط با سن و پديده اي مرتبط با رفتارهاي جنسي و يا اندازه ترشح هورمون هاي درون ريز است. آدمی از 15 تا حدود30 سالگي بسيار براي عاشقي مستعد است درست از بلوغ جنسي و رشد كامل قد تا سني كه ديگر در رده بزرگسالان جاي مي گيرد. از 30 تا 40 سالگي يعني به عبارتي در سن بلوغ عقلي احتمال بروز رفتارهاي عاشقانه با افتي ناگهاني مواجه مي گردد و از سن 40 تا سن پيري كمتر شنيده ايم يا ديده ايم كه زني يا مردي با عشقي رومانتيك دسته و پنجه نرم كند .
2- وقتي سرما مي خوريم نشانه اصلي آن آبريزش بيني ،گرفتن گلو و بي حالي ست اما اين ها علت سرما خوردگي نيستند علت سرما خوردگي يک ويروس است در عشق نيز علت آن "حس جنسي"و "حس تملک "است اما" توهم" و "کوري عقل " پديدار عشق و صفات اصلي آنند. وقتي شما شخصي را مي بينيد که کسي را مي پرستد و درباره اش دچار توهم است و غير عقلانی او را مي ستايد و آرزوی وصل او را دارد و او را بی زمان و بی مکان برای خود می خواهد با يک عاشق روبروييد.
شخص ،ناگهان دختر زيبايي را مي بيند که به شدت حس جنسي اش را تحريک مي کند و او را مجذوب مي کند با دختر آشنا مي شود و هرگز حاضر نيست او را از دست بدهد و می خواهد همیشه و همه جا مالک او باشد.اين يعني جوشش بي زمان و مکان حس تملک و غريزه جنسي که قبلا آن را تجربه نکرده بود .حالش بد است اضطراب دارد بي قرار است خيالبافي مي کند کم خواب شده عصبي ست بي منطق شده و فقط مي خواهد به او فکر کند وبا صرف هر آنچه که به عنوان جان و مال و حیثیت در چنته دارد به او برسد فقط و فقط. و به قول شوپنهاور تبدیل به اراده کور معطوف به معشوق می شود.
براي همين است که صفت مجنون را در وصف عاشق به کار مي برند.مجنون يعني جن زده و رفتار عاشق شبيه به يک جن زده است گويي مسخ شده و عقلش را از دست داده است.
3- عاشق به شكل يك عقل گريز خود را نشان مي دهد. مي دانيم كه عقل چيزي است ما را به حيوان شرف و برتري مي دهد.و از اينجا نحوست آغاز مي شود.معشوق پر از عيب و ايراد است و عاشق جز حسن چيزي در او نمي بيند(چو بر ديده مجنون نشيني .در رخ ليلي به جز خوبي نبيني) اين 1- كوري و 2- توهم ايده آل بودن بلايي سخت است و از مشخصات بارز عشق است..من كوهنورداني را ديدم كه قصد داشتند از جايي سخت بگذرند به آنها گفتم اين ديگر چه ورزشي است كه خطر مرگ بالايي بهمراه دارد يكي از آنها گفت اين عشق است ورزش نيست درست چند روز بعد خبر سقوط يكي از آنها رسيد. درست مي گفت : كار عشق بود زيرا كار عقل سنجش شرايط به نفع جان است و كار عشق احتمالا رسيدن به مقصد به قيمت جان .(به تيغم گر زني منت پذيرم ماه من!)
4- عاشقان بر سر اينکه بيماري کداميک حقيقي تر است جدل مي کنند!يکي مي گويد عشق من حقيقي ست ديگري مي گويد نه عشق تو هوس است ،عشق من حقيقي ست!عاشقي را افتخار مي دانند به عبارتي عشق تنها بيماري دنياست که عاشق به آن افتخار مي کند زيرا توهم اينکه عاشق کسي شده اند که به معناي تمام ارزش هاي انساني و جنسي است به راستي زيبا و شادي بخش است
و درست زماني که به هر دليلي نتوانستند به معشوق خود برسند يا زماني که به معشوق خود رسيدند و دست يافتند دست به انکار معشوق و حتي دست به انکار زمين و آسمان مي زنند.اين ذات انسان است وقتي نتواند بسازد خراب مي کند.اين حرف يعني اينکه عشاق به اقتضاي حال و هوايشان چيزهايي مي گويند مثل يک آدم مست يا خمار اما در گفته هايشان حقيقتي که درباره اش فکر کرده باشند وجود ندارند.لحظاتي که عاشقان براي روانشناس از عشق خود مي گويند از ملال آور ترين لحظه هاست زيرا الگوي نظرات همه آن ها يکي ست : او تجلي زندگي است و من بدون او تجلي مرگ .
5-پدیدار بارز عشق توهم است.براي فهم "توهم" بهتر است از "وهم "گفت. وهم واژه اي عربي ست معادل آن به فارسي واژه "فريب "است و معادلش در انگليسي " fiction " .وهم نوعي تخيل يا دست کم نوعي تصور است و به صورتي ذهني يي اطلاق مي شود که معادلش در عالم واقع موجود نيست و متخيله آن را نزد خود جعل کرده است و از پنداره هاي اوست. پندار ( illusion ) يعني خطا در ادراک يا در حکم و استدلال مشروط بر اينکه گمان رود اين خطا امري طبيعي ست و گرفتار شدن انسان در آن ناشي از اين است که فريب ظواهر را مي خورد (تعاريف فلسفي) براي همين وهم از مختصات عشق است . وقتي به مجنون مي گويند ليلي اصلا آنچه مي پنداري نيست و عيب هايي در ظاهر و باطن دارد مي گويد : "چو بر ديده ي مجنون نشيني در رخ ليلي به جز خوبي نبيني "اين پندار و وهم عاشق است چيزي را مي بيند که هيچکس نمي بيند. ذهن مجنون او را درباره ليلي فريب مي دهد و در يک کلام ليلي را جعل مي کند.
ليلي نزد مردم دختري معمولي بوده اما نزد مجنون ، منجي و ذات خير. چيزي در ذهن مجنون هست که از ليلاي واقعي ليلايي غير واقعي مي سازد .آن چيز توهم است ، فريب ذهن.
البته وهم معاني ديگري نيز دارد.در تعريفات جرجاني هست که وهميات قضاياي کاذبه ايست که وهم به وجود آنها در امور غير محسوس حکم مي کند مانند اينکه معشوقه ي من بهترين دختر دنياست و قياس مرکب از اين قضايا را سفسطه گويند.عاشق درباره معشوق ناخوداگاه سفسطه مي کند زيرا او سخنانش را با مقدماتي مسلم درباره معشوق شروع مي کند که در ذهنش بافته که عقل از قبول آن ابا دارد .
6-توهم ادراک تصوراتي ست که ادراک کننده گمان مي کند وجود عيني دارند در صورتيکه واقعا وجود ندارند مانند تصورات يک ماليخوليايي درباره زندگي يا يک عاشق درباره معشوق خود.توهم ادراک کاذب است و فرقش با وهم در تعريفات فلسفي اين است که "وهم "عبارت از خطا در ادراک طبيعت شي است درحالي که توهم ،خطا در ادراک وجود شي است .
دوستي برايم تعريف مي کرد که سال 70 به مدت 5 سال عاشق دختري بود بعد5 سالي او را نديد و سپس در حاليکه ديگر شعله ي عشق در وجودش فروکش کرده بود در يک مهماني او را ديده بود. چيزي را گفت که خيلي ها گفتند : وقتي او را ديدم فقط با حيرت به خودم رجوع کردم که ايا اين همان چيزي بود که گمان مي کردم براي هم خلق شديم و يک روح در دو بدن هستيم و به قيمت مرگ هم که شده بايد به او برسم؟! يک شوک اساسي خوردم زندگيم را 5 سال براي کسي تباه کردم که الان مي بينم نه تنها فرشته نيست بلکه داراي مشکلاتي اساسي در ظاهر و باطن است.
چيزي که از او سوال مي کرد "تعقل" او بود که در دوره ي عاشقي نداشت و چيزي که در آن سالها مقام اهورايي به آن دختر داده بود "توهم" بود که الان ديگر ندارد.
7- "عشق تو هوس است اما عشق من واقعی ست! "
هوي و هوس واژه هايي هستند که در محاوره غلط به کار مي روند. مثلا مي گويند آن عشق نبود يک هوس بود! در صورتي که هوس کلمه ايست عربي معادل واژه ي" شيدايي" به فارسي يا mania)) به انگليسي .در تعاريف هوس نوعي جنون است .هوس به حالات از هم گسيختگي عقلاني همراه با تاثر شديد مانند حالت سودا که به انحراف مي کشاند تعريف شده است.هوي همان آرزو و هوس است مثلا مي گويند فلاني دچار هوي و هوس شده يعني آرزويي و يا عشقي در سر دارد که معادلش در انگليسي در برابر هوي واژه ( passion ) است .هوي درلغت به معني عشق و شهوت است مثلا مي گويند فلاني تابع هواي خويش است هوي اصطلاحا به معناي ميل شديد به چيزي ست که مورد علاقه و مطلوب است چه پسنديده چه ناپسند اين عاطفه با انفعال و تصورات مختلفي همراه است و فرق آن با مطلق ميل يا ميل ساده در مدت و شدت و غيرت و قدرت است بنابراين عشق ،هوي است زيرا ميل شديدي است که بر نفس چيره مي شود و آن را از توجه به غير معشوق باز مي دارد و متصف به غيرت است و بر عقل مسلط است (تعاريف فلسفي ). عوام مي پندارند هوس يک خواهش نفساني موقت است مثل هوس خوردن بستني . اينجا بهتر است از واژه "ميل" يا"رغبت " استفاده شود."ميل دارم ازدواج کنم "يعني کشش ازدواج کردن در من ايجاد شده اما "هوس کرده ام ازدواج کنم"يعني به سرم زده است يا حماقت به سرم زده.
8-فرق گذاردن منطقي بين هوس و عشق آسان نيست . اما منطقا عشق همان هوي ( passion )است .يا هوس لازمه ي عشق است اما به گونه اي ديگر نيز مي توان چنين مراحلي را براي وجود عشق قائل شد : اولين مرحله توافق ، دوم انس ،سوم هوي ،چهارم دل دادن ،پنجم بندگي ،مرحله ششم حيراني و سرانجام عشق است
9-اما عوام معمولا فکر مي کنند عقل درست تقسيم شده و بايد دنبال عشق و پول رفت !در حاليکه تعقل مستلزم 1-مطالعه پيگير و روشمند2-تجربه ذهني و عيني 3- مراقبه است. براي همين ما رنج مي کشيم .يعني نمي دانيم عقل في النفسه يک قابليت است نه يک قدرت .يعني بايد عقل را با مطالعه و مراقبه و تجربه قوي کرد و انسان به خودي خود چيزي شبيه گاسپار هاوزر فيلم ورنر هرتزوک است! البته گاسپار هاوزر عقب مانده شرف دارد به کساني که نمي دانند يا اندکي مي دانند اما در توهم دانايي به سر مي برند.
در نهج البلاغه مطلب تکان دهنده اي ديدم که نقل به مضمون مي کنم: " ندانستن خطرناک نيست کم دانستن خطرناک است زيرا آنکه نمي داند مي گويد نمي دانم اما آنکه کم مي داند در توهم دانستن است و مي گويد مي دانم!"
مثال خوبي براي درک اين قضيه است هرکس از خود بپرسد چند نفر از اطرافيانش را به تعقل و خردمندي قبول دارد؟جواب بسيار تکان دهنده و نااميد کننده است گويي خردمند موجودي خيالي است.
10-چرا عشاق بیشتر به وصال نمی رسند و ناکام می مانند؟
همخوابگي نزد عاشق مقدمه وصال است موخره ي آن ازدواج است . بدین ترتیب سه گروه را بين عشاق مي توان تشخيص داد.
1)بسياري از عشاق هستند که از تملک جنسي و همخوابگي ناکام مي مانند .
2)بسياري هستند که موفق به رابطه جنسي مي شوند اما به دلايلي مختلف در ازدواج کردن ناکام مي مانند.
3)گروه سومي هم هستند که ازدواج هم مي کنند اما به دلايل و عللي که ذکر شد توانايي و قابليت ادامه زندگي را ندارند .
دلیل اينکه مي گويند عشق جاودانه است شاید همين باشد!هيچ انساني نيست که بتواند تا آخر عمر عاشق کسي باشد که هميشه در خانه جلوي رويش باشد.و گویا فرمول ابدي عشق اي